مخمل و ام اس
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين ياهو
خونه جديد...

سلام.

اگه می خوايد از مخمل بخونيد بيايد اينجا

                                      http://neda62.blogfa.com/



سلام...

سلام .

توی اين دو روزی که از اومدنمون به اينجا می گذره ميشه گفت بيشتر داشتم خودمو به محيط تازه ای که واردش شدم عادت می دادم و کمی با خونه و خاله و شوهر خاله و دختر خاله های جديدم آشنا می شدم.

شوهر خاله ام مرد خيلی مهربونيه و البته که آدم شوخی هم هست. خيلی وقتا شده که حرفی رو به من زده و من نفهميدم که چی گفته و از روی خنده اطرافيان فهميدم که شوخی کرده و بعد از اينکه خاله به روسی برای مامان ميگه و مامان هم فارسی برای من تازه جريانو ميفهمم و با يه تاخير حدودا ۱۰ دقيقه ای يه لبخند زوری می زنم که حالا فکر نکنن آدم بد خلقی هستم. اما در کل مرد راحت و با محبتيه که با رفتارش حس صميميت و اينکه فاميله رو در آدم زنده ميکنه...

دختر خاله هام خيلی خيلی با محبت هستن.با اينکه اولين بار همديگرو ميبينيم اما هيچ رفتاری که نشونه ای از غريبگی باشه از خودشون نشون نميدن.ماريا اين دو روز رو به خاطر من سر کار نرفته و پيشم مونده اما مونيکا مجبور بود که بره.ماريا خيلی باهام حرف ميزنه و به قول مامان اين برای تقويت انگليسیم بد نيست.تا امروز کلی سوالو در مورد ايرانو تهرانو مردمو آداب و رسومو درسمو دانشگاهمو خيلی چيزای ديگه براش جواب دادم.هر چند زياد راحت و روان نيستم اما بالاخره منظورمو می رسونم و می شه گفت بعد از مدتها با تنها کسی که تونستم چند کلمه ای حرف بزنمو دور از افکار تلخ و سياه خودم باشم همين ماريا بوده.البته مهناز گلم که ايرانه و محبتاشو ازم هنوز هم دريغ نکرده و هر جا بودم پيدام کرده و ساعتی رو باهم حرف زديم جدای از ايناست...

خلاصه که اوضاع نه خيلی خوبه و نه خيلی بد.مامان مدام بهم ميگه که تو رفتارت فرق کرده تو همش اخم کردی تو چرا نمی خندی تو چرا کم حرف می زنی تو چرا به خودت نمی رسی تو چرا  چرا  چرا؟؟؟؟؟... و کلی چيز ديگه که بدون هيچ جوابی ازشون می گذرم و مامان هم رهام ميکنه و ميره...

امشب تولد مامانه و خاله اينا قصد دارن يه جشن کوچيک براش بگيرن و به من گفتن تو کار به هيچی نداشته باش و بشين فقط ببين می خوايم چه کار کنيم.منم که از روی بی حوصلگی از خدامه تنها باشمو يه جای ساکتو آروم بشينم اينه که اومدم تا چند خطی رو هم براتون بنويسم.

راستی نميدونم چرا اينجا اينقدر پرشين بلاگ رو بد باز ميکنهمن حتی وب خودمم نتونستم ببينم چه برسه به وبلاگای بقته دوستای گلم.پس منو ببخشيد اگه بهتون سر نميزنم.اما هميشه دلم باهاتونه.

در ضمن به همين دليل بد باز شدن صفحه قصد دارم وبو به يه آدرس ديگه منتقل کنم.احتمال داره امروز فردا اين کارو بکنم.شماها چی پيشنهاد ميدين؟کدوم سيستم رو پيشنهاد ميدين؟دوستای عزيزی که الان سوئد و استکهلم هستن چی پيشنهاد ميدن؟ممنون ميشم يه راهنمايی بکنين...

خب با اينکه خيلی حرف باهاتون دارم اما بايد برم...باز ميامو باهاتون حرف ميزنم که ندا جز شماها کسی رو نداره...

دوستون دارم.تا بعد خداحافظ.

 



غربتی ديگر...

سلام.

امروز صبح رسيديم اينجا.البته فقط من و مامان .بابا برگشت ايران تا کارای دانشگاه منو بکنه و اين ترمو برام مرخصی رد کنه.کاش نظر خودمو می پرسيد و بعد اين کارو می کرد اما...خب بگذريم.

وقتی هواپيما نشست و ما ديگه رسما وارد خاک سوئد و شهر استکهلم شديم احساس غربتی که الان مدتهاست باهامه صد چندان شد.دستام يخ کرده بودن و سر جام خشکم زده بود.توی ذهنم غوغا بود حالم بد بودنمی دونستم دقيقا چمه اما مطمئن بودم که بيشترش از حس تنهايی و غريب بودنيه که روی دلم سنگينی می کنه.البته دلهره و ترس هم به اين احساسای جورواجور اضافه شده بود و کلا ريخته بودم به هم.

مامان بهم گفته بود که خاله و شوهر خاله ميان فرودگاه دنبالمون.خالمو يادتونه بچه ها؟چند وقت پيش خاله روسم برای اولين بار اومده بود ايران يادتونه؟يادش بخير چه روزايی بود.چه روزايی...عزيز بود خونه بود آرامش بود صفا بود محبت بود و از همه مهمتر عشقم بود و حالا هيچی نيست هيچی...چی شد يه دفه چی شد خدا...

طبق چيزی که انتظار داشتيم خاله و شوهرش منتظرمون بودن.خاله رو که خب چند ماه پيش ديده بودمو الان هم تغييری نکرده بود و تا منو ديد بغلم کرد و بوسيد و بهم خوش آمد گفت...مرد قد بلند و جا افتاده ای که کنار خاله ايستاده بود و موهای جوگندمی و چينهای صورتش نشون ميداد که ,بالای ۵۵-۵۶ سال رو داره هم معلوم بود که شوهر خالمه که با معرفيه خاله مطمئن شدم.

سوار ماشين شديم و به سمت خونه خاله حرکت کرديم.نمی دونم چرا اين شهر که به قولی يکی از زيباترينهای اروپاست برام هيچ جذابيتی نداشت.خاله و مامان تمام راه رو به روسی باهم حرف می زدن و من و شوهر خاله هم ساکت و آروم نشسته بوديم و اون رانندگی می کرد و من سرمو به شيشه ماشين تکيه داده بودمو بيرونو نگاه می کردم...

رسيديم خونه.می دونستم که خاله دوتا دختر داره که البته امروز رو به خاطر ما سر کار نرفتنو خونه موندن.ماريا ۲۳ ساله و مونيکا ۲۷ ساله...

وارد حياط خونه شديم.باغ بزرگ و زيبايی بود و تا ساختمان فاصله ی زيادی رو بايد طی می کرديم.من کلا اين روزا اوضاع بدنيه خوبی ندارم و خيلی زود خسته می شم .حالا دلمم نمی خواست که در اولين ديدار دختر خاله هام با يه دختر مريض و از حال رفته روبه رو شن. اينه که تمام قدرتم رو ريختم توی پاهام و بدون اين که چيزی بگم پا به پای بقيه راه افتادمو خودمو رسوندم بهشون اما وقتی رسيدم جلو خونه ديگه حس کردم الانه که بيافتم ,اما خب خدا رو شکر چيزيم نشد...

ماريا و مونيکا اومدن بيرون. اول مامانو بغل کردنو بوسيدن.بعد هر دو اومدن سمت من.بغلم کردن خيلی خيلی محکم.و بعد هر دو همونطوری که دستمو گرفته بودنو لبخند می زدن رفتن کمی عقب تر و بهم زل زدن و بعد با انگليسی که من متوجه بشم بهم گفتن تو خيلی خوشگلتر از اون چيزی هستی که مامان برامون گفته بود و توی عکساش ديده بوديم...يک آن به خودم اومدم که من؟اينا با منن؟من که الان خيلی لاغر شدم و الان مدتهاست که به خودم نرسيدمو حتی يه رژ ندارم و می دونم بيشتر به روح شباهت دارم تا آدميزاد.پس چی ميگن اينا؟حتما دارن تعارف ميکنن و اينو مطمئن بودم اما خب شايد اينم يه جور خوش آمد گوييه سوئدی باشه نمی دونم...

الان توی اتاق ماريا هستم و دارم براتون حرف می زنم.اينجا ديگه دسترسيم به اينترنت خيلی بهتر از دوبی و ترکيه است و راحتتر می تونم بيامو بنويسم.اما خب نمی خوام زياد هم از اينايی که به خاطر ما خيلی زحمت می کشن و خيلی بهمون محبت دارن دور باشم.هر چند حتی خوصله خودمم ندارمم چه برسه به....

بچه ها برام دعا کنيد تا فقط کمي, فقط کمی آرامش بگيرم و به خودمو اعصابم مسلط باشم و کمی اين روح خسته ام رو آروم کنم دعا کنيد ...

بازم ميام...

دوستون دارم و خداحافظ...



ندای تنها...

سلام.

اين بار ديگه سلام از طرف خودمه.بله ندا هستم...

خسته تر و تنها تر از هميشه, توی محيطی غريب و نا آشنا و خفقان آور روی صندلی, تکيه بر يار هميشگی اين روزهايم ,يعنی همين عصا نشسته ام و می نويسم...

اولين چيزی که در ذهنم مرور شد برای نوشتن, سپاس و قدر دانی از همه شما خوبان بود.با چه زبونی و چطور بايد تشکر کرد و قدر دونست به خدا نميدونم, اما با تمام اين وجود بی ارزشم از همه دوستان عزيزم که نگران حالم بودند و با مهربانی مخمل رو تنها نگذاشتند و براش دعا کردند يک دنيا که نه صد نيا ممنونم.از همتون ممنونم بچه ها از همه...

عزيز که رفت ,همه چيزم رو با خودش برد.می دونم که خودش داره منو ميبينه و خوب ميدونه که چی به سر دردونه اش اومد, وقتی گذاشت و رفت.از سلامتی جسم و آرامش روح و فکر بگير ,تا محبت و عشق و خونه و اتاق و خيلی چيزای ديگه .همه و همه با رفتنش دود شد و رفت هوا...

توی اين مملکت غريب که بوی هيچ آشنايی حس نميشه دارم خفه می شم.دارم از پا در ميام.ديگه يه چيزی از کم اوردن هم اونورتر.از اين همه تنهايی و دنبال نفس دویدن خسته شدم.به خدا که نفسی نيست ...نيست.

يه دنيا حرفم بچه ها.يه دنيا حرف نزده و جواب نشنيده.الان حدود ۲ هفته است که شايد روی هم رفته ۱۰ کلمه هم حرف نزدم.اصلا نمی تونم... اين آدما که روزی نزديکترينام بودن, حالا شدن مثل هفت پشت غريبه برام.اصلا نمی تونم باهاشون حرف بزنم. اصلا دريغ از يه نگاه که بهشون بتونم بندازم, چه برسه به حرف...

کاش زودتر برگردم ايران.کاش بيام تو همون اتاقم که حداقل اين تنهايی رو با ياد و خاطره عزيزترينام کمی پر کنم.کاش می شد.کاش دست من بود.کاش اينقدر ضعيف نبودم. کاش اينقدر تنها نبودم....کاش تو بودی ...فقط تو...

بچه ها زياد وقت ندارم و بايد زود برم.بابا فکر می کنه الان توی هتل به خاطر تزريق, خوابم و با خيال راحت رفته بيرون. اما خبر نداره که دارم اينجا می نويسم.پس الان ميرم اما باز ميامو براتون حرف می زنم.می دونيد که ديگه جز شما هيچی برام نمونده هيچی...پس تنهام نذاريد و برام دعا کنيد...

دوستون دارم و تا بعد خدا حافظ.



آخرين خبر...

سلام به همگی

من مازيارم. نخواستم دوستای گل ندا توی بی خبری و نگرانی بمونن گر چه مدتی هست که خودمم ديگه ازش بيخبرم. خدا رو شکر،ندا از اون شوک وحشتناک بيرون اومده . اما تازه حالا فهميده که چه اتفاقی افتاده و گريه ميکنه و بيقراره... آخرين باری که ازش خبر گرفتم ده، يازده روز پيش بود. بنظر مياد که ميخواد تنهای تنها باشه بنا به دلايلی... احتمالا منم ديگه بعد از اين ازش بيخبر خواهم بود.شايد خودش بيايد و شايد دوست نزديکش که لينکش همين بغل با اسم دختر شرقی هست ، ازش خبری بهتون بده.  منو هم اگه ديگه اينجا نديدين حلال کنين...

قربان همه ـ مازيار



مرغک عاشق...

مرغک عاشق، کجا شد، شور آوازه قشنگت؟
در قفس، چون قلب خود، هر لحظه نالانت نبينم

من مازيارم. ساعت از ۲ نيمه شب گذشته و من بازم مثل شبای قبل اومدم اينجا و به نوشته هاش و عطر خاطراتش که از لابلای نوشته هاش موج ميزنه و  اين بغض لعنتی رو توی گلوی من می شکنه، پناه آوردم. دلتنگم و بيقرار. اينقده دل تنگ که نگو. حالا می فهمم چقد برام آرامش بود وقتی روزا و شبا رو توی غربت می گذروندم...

ای هـمـه آرامشـم از تـو، پـريشـانــت نبينم
چون شب خاکستری، سر در گريبانت نبينم

وقتی هواپيما توی فرودگاه مهرآباد نشست و من بی حوصله تر از هميشه ازش پياده شدم، با اينکه ميدونستم ندای من نيست که بياد به استقبالم، اما دلم اين حرف حاليش نشد که نشد. چقدر دور و اطراف رو نگاه کردم، چقدر، چقدر، چقدر...
عاقبت قطره اشکی بود که آروم و بيصدا به استقبالم اومد و کسی هم توی اون شلوغی نديدش ...)"":

ای پر از شوق رهايی، رفته تا اوج ستاره
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم

دلم آتيش می گيره از اينکه از اين دستهای سيمانی کاری برنمياد. از اينکه با اين حالی که داره، حمله بيماری ام اس لعنتی هم باقی مونده توانشو ازش می گیره و بايد راهی تخت بيمارستان بشه... هنوزم چيزی يادش نمی آد. هنوزم منتظره تا عزيز بياد و هنوزم امان از حتی يک قطره اشک... دلم نميخواست بيام اينجا و با گفتن اين حرفا، شما دوستای گلشو، مکدر کنم. از طرفی هم نخواستم که بی خبر باشين. تو رو خدا براش دعا کنيد. تو رو خدااااااااااااااااااااا.    )""":

تکيه کن بر شانه ام ای شاخه نيلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبينم...

قربان همه شما ـ مازيار



...

سلام به همه

من مازيارم و متاسفانه حامل خبر خوشی نيستم. عزيز جون، که به گردن ندا حق مادری داشت و ندا مثل مامان خودش دوستش داشت، پريشب فوت شدن. ندا شديدآ شوکه شده و در وضعيت بسيار بدی بسر ميبره. دو روزه که خودشو توی اتاقش حبس کرده و فقط ميگه عزيز مياد... پدرش پشت در اتاق نشسته و ميگه ندا جان گريه کن... من خيلی سر به سرش گذاشتم. هر کار کردم که ازم دلخور شه و گريه کنه، افاقه نکرد و همش می خنديد و ميگفت عزيز مياد. يه کم صبر کن... 
تو رو خدا براش دعا کنين. کاش من لعنتی ايران بودم...

 



بدل کاران...

سلام.

اون روز صبح وقتی از خواب بيدار شدم, خيلی سرم درد می کرد.تا اومدم از روی تخت بلند شم آنچنان سرم گيج رفت که مجبور شدم ,دوباره نشستم .کم کم رفتم سمت عصام و با بدبختی تمام خودمو رسوندم طبقه پائين.اصلا نميدونم چم شده بود و چرا اينقدر ضعف و سر گيجه داشتم.از ترس اين که نکنه حالم بد بشه به خودم استراحت دادم و ۲ ساعتی رو پائين پيش عزيزو مامان نشستم.اما فرداش امتحان داشتمو بايدخودمو آماده می کردم.اينه که بلند شدم که برم بالا توی اتاقم و درس بخونم...

از طبقه پائين تا اتاق من که بالاست يه چيزی در حدود ۲۰ تا پله است.عصامو برداشتمو يه دست به نرده ها و يه دست به عصا داشتم خودمو ميکشوندم بالا. قيافم هم خيلی ديدنی بود اگه کسی از پشت سرنگام می کرد فکر می کرد عوض ۲۲ سال دست کم ۸۲سالو دارم....عزيز بهم گفت ندا بيام کمکت؟بذار بيام ديگه دختر.اما از اونجا که بنده بسيار چشم سفيد و يک دنده تشريف دارمگفتم نه خودم ميتونم, چيزيم نيست که.(آره جون خودم منتها نميدونم چرا اگه چهار تا دست ديگه هم داشتم مطمئنا اونارم به يه جا بند می کردم)...خلاصه يه ده تا پله رو رفتم بالا که يه دفه مامان صدام زد که ندا ,بيا اين يه ليوان شيرو بخور بعد برو بالا.آقا تا برگشتم سمت مامان که جوابشو بدم چشام سياهی رفت و عصا از دستم افتاد و خودم هم پشت سر عصا ده تا پله رو اومدم پائين.منتها نه با پا بلکه با سرو دست و کمر و ....بقیه اعضا و جوارح.....ولو شدم کف سالن.دقيقا عين ماستی که ريخته باشه زمين ولو شده بودم و به هيچ وجه تکون هم نمی خوردم.آ...ی قيافم ديدنی بود.....مامان و عزيز با جيغ و داد و فرياد اومدن پيشم.مامان که فقط گريه می کرد و عزيز هم که می گفت الهی دردو بلات بخوره تو جون من, هی بهت ميگم بذار بيام کمکت باز بگو نه, ميرم خودم بيا اينم نتيجه چشم سفيدی...

پای راستم عجيب درد داشت از جام نميتونستم بلند شم اما بالاخره با هزار زور و زحمت بلند شدمو مامان سريع بردم دکتر و بعدم عکس و اسکن و اين چيزا...البته چيزيم نشد اما پام بگی نگی شکسته و الان ۱۰ روزی ميشه در گچ به سر ميبرن...يه ۶-۷ روزه ديگه بازش ميکنم . اميدوارم بتونم به خوبی راه برم .آخه بابا مسافر دارم نميشه که با پای گچ گرفته رفت فرودگاه .ميشه؟؟؟نه والا...

خلاصه داشتم اين جريانو برای يه نفر تعريف می کردم که گفت:هی بهت میگم اينقدر اين سريال بدل کاران رو نبين بيا اينم عاقبتش حالا بلای بعدی که ميخواد بياد سرت خدا ميدونه چيه....حالا طرف حسابيم عصبانی بود از دستم که چرا مراقب خودم نيستم از طرفيم هيچی نمی خواست بهم بگه که ناراحت شم.اماخنده اش هم گرفته بود .می گفت ندا وقتی تصور ميکنم که مثل يه توپ گرد پله ها رو اومدی پايين نميتونم جلو خنده امو بگيرم...راستم ميگفتا جدا“خنده دار شده بودم......

بله اين بود جريان غيبت چند روزه مخمل که حسابی دست گل به آب داده بوداين دفه.

پيوست:سر انتخابات و اين که کی اول ميشه با يه بنده خدايی شرط بستم اونم چی يه شرط با حال.حالا تا الان که بنده بردم و اون باخته تا ببينيم تا آخر شب چی می شه جوابا.  آ....ی حال ميده آدم بشينه تو رستورانو هی سفارش غذا بده بعدم نخوره و باز سفارش بده آ.....ی حال ميده....مگه نه؟  دعا کنيد من ببرم.

شاد باشيد .

 



حرکات موزون من و دماغ بابايی...

سلام.

اين روزا عجيب پر از انرژی شدم.تو خونه راه ميرم و آواز ميخونم تا tv(منظور ماه...ره )يه آهنگ يا شوی شاد ميذاره ناخوداگاه کمرم شروع می کنه به حرکت و بعدم انجام حرکات موزون(آ.....ی آ......ی برای دختر مردم حرف در نياريد منظور اصلا رقص نيست )

اونروز داشتم اين حرکات موزون رو منتها اين بار با يه آهنگ عربی انجام ميدادم .در حال انجام عمليات ژان گولر بودم که چشمم افتاد به عصام که گوشه حال بيچاره و تنها افتاده بود و مظلومانه به من زل زده بود.دلم براش سوخت گفتم آخی نازی بيا بيا با هم نانای کنيم.و برداشتمش و گرفتمش دستم.آقا آهنگم بدجوری وسوسه انگيز بود و باعث شد که من شورو حرارتم بيشتر بشه و عصا رو بيشتر به کار بگيرم.ميبردمش بالای سرم و بعد ميچرخوندم و يه سری کارای عجيب غريب ديگه که خودمم تعجب کرده بودم و خنده ام گرفته بود...

حالا تو همين اوضاع بودم که انگار بابا با شنيدن صدا کنجکاو شده و اومده بالا و منم بی خبر از همه جا در حال ورجه وورجه بودم....بابا بنده خدا فکر ميکرد که من حالا به خاطر تزريق اخیرهنوز بی رمقم و اگرم حرکتی می کنم فقط يه حرکت مختصره و اين عصائی هم که دستمه برای حفظ تعادله.اما غافل از این که دخترش به خاطر بعضی مسائل حسابی کوکه و سر کیف, و هیچ چی از جمله تزریق نمیتونه حالشو بگیره و اين عصا هم برای کاری جز حفظ تعادل دستشه .....

حالا بابا درست رسيده بود پشت سرم و منم اصلا متوجه نشده بودم  و درست همين موقع عصامو گرفتم دست راستمو با مهارت تمام و البته قدرت تمام یه دور 360 درجه چرخوندمش که يه دفه.......گا.........مب و بعدم یکی گفت آ.......خ

وای چی بود؟چی شد؟...برگشتم دیدم که بابای بیچاره با دو تا دستاش بینیشو (همون دماغ خودمون) گرفته و از درد دو زانو نشسته زمین و به خودش ميپيچه و یه چیزائی زیر لب میگه.حالا چی میگفت من نمیدونم... اما یه چیزائی شبیه بر شیطون لعنت و  لعنت بر ....و..

عصا رو انداختم و نشستم پهلوی بابا و با دستام دستاشو که روی بینیش بود بلند کردم و گفتم ببینم.آخی بلند گفت و دستشو برداشت.خدا رو شکر از خون خبری نبود اما اونقدر ضربه شدید بود که همون موقع ورم کرده بود و کبود شده بود.گفتم الهی بمیرم ببخشید بابا, من اصلا نفهمیدم شما اومدی .حالا داشتم عذر می خواستم اما از دیدن قیافه بابا و تصور صحنه خنده ام هم گرفته بود اما نمی خواستم بخندم که بابا بیشتر عصبانی بشهاما داشتم منفجر می شدم.بابا یه نيم نگاه بهم کرد و فهمید که به شدت دارم خودمو کنترل می کنم.با همون آخ و اوخ گفت بابا جون خیلی عربی قشنگ میرقصیا به من یکی که خیلی چسبید منتها بابا از این به بعد خواستی برقصی حتما برو تو اتاق خودت درم قفل کن و واسه خودت برقص .ما پشت در می شينيم و از همون جا فيض ميبريم. دست شما درد نکنه.خب؟...حالا منو میگی دیگه نتونستم تحمل کنم و .حالا بدجنسيم هم گل کرده بود وگفتم اااااااا بابا عوضش ميبريم دماغتو عمل ميکنيم فکر کنم از اين مدل سر بالاها بهت بياد خوشگل ميشی جون خودم....بابا که دیگه یه کم آرومتر شده بود و از حرفم خنده اش هم گرفته بود بغلم کرد و يه شکری گفت و شروع کرد به خنديدن.

اما خدائیش خدا خیلی رحم کرد.وگرنه جدی جدی بايد ميبرديمش بيمارستان.نازييييييييیبابام خيلی دردش گرفت.

نکته اخلاقی:به هنگام انجام حرکات موزون اونم با عصا حتما برای تماشاچيان محترم يک دست زره سفارش دهيد.

شاد باشيد .



بيا ای يار سفر کرده ام...

 

بيا ای عزيزترينم بيا...بيا که همه گلبرگهای کاج را درهوای عشق تومی ريزم وصليب دردهايم را به دوش می کشم,فقط و فقط برای اين دل که به عشق تو سرخ است...بيا که با اشک شوقم, سنگ فرش جاده ای را که تو ازآن خواهی گذشت می شويم وبا مژگانم گرد تاريکی را ازسرراهت پاک می کنم...ای مهربانترينم بيا و نگاهت راهمچون نسيمی خوش از پيچ واپيچ کوچه های انتظار گذرده و مرا محو تماشای چشمانت کن. چشمانی که مرا با آن معصوميت و پاکی, آنچنان جادو کرده که به هنگام شب گريه هايم فقط و فقط با کشيدن تصويری از آنها درذهن, دل راآرام می کنم...بياکه من طاق نصرت کهکشان های آرزويم را همه بر سر راهت بسته ام... بيا که من بيابان های سرگشتگی اين تقدير تلخ را همه به عشق و اميد تو گذارندم... بيا که ترنم اسرار گام هايت ,يادم را پرکرده و در هجوم بی رحم درد برتنم, غوغای ياد تو مرا سرريز از آرامش کرد...

بيا, بيا ای آرام جانم ,بيا که اين دستهای لرزان از عشق, پينه بسته ام چه آرام و آهسته تو را می شناسد, آری فقط تو...بيا که مي خواهم دفتر خاطرات روزهای تلخ بی تو بودن را پاره کنم...آه که چه روزهايی ...چه روزهايی که من در آينه زيسته ام, چه روزهايی که به عشق تو اما دور از تو در آينه خنديده ام, و چه روزهايی که با غم دوری از تو گريسته ام....و اما امروز در آينه ام , سفرو پايان انتظار را چه واضح ديدم....

نمی دانی ,نمی دانی که به شوق آمدنت چطور شتابان به سوی پنجره کشيده می شوم. نمی دانی که چه کودکانه بی قرار شدم .نمی دانی که چطور در رويا صفحه های تقويم را ورق ميزنم و به تو می رسم .نمی دانی که چقدرکشيدن خط قرمزی روی هربرگ تقويم به نشانه يک روز نزديک شدن به لحظه ديدارت لذت بخش و شيرين است. نمی دانی که چقدر حرف دارم مهربانم, نمی دانی....اين روزها چه دير می گذرند, چرا زمان اينقدر دير و آهسته حرکت می کند..  چه بی تاب شدم من...اين روزهای خوش پايان انتظار طعم ملسی دارد, هم شيرين است و هم تلخ..اما اين حس خوشبختی که در يک قدمی من است ,مرا وا می دارد تا پرده ها را بکشم و دنيا را با آن همه وسعت ,به يک لحظه حس شيرين در کنارتو بودن بفروشم....آه که چه خوشبخت بايد بود وقتی که سفر در پيش است و پايان انتظار نزديک ....

بيا, بيا ای يار سفر کرده من که چشمانم همه رو به آسمان است و دستانم عاشقانه تو را طلب می کند...



  لينكستان
شرح حال خودم
دنیز
ملینا
شیما
مازیار
گیسو کمند
من و ام اس
دختر شرقی
زندگی با امید
جوجو با ام اس
تو آخرین گل صبحی
:بازديد

لينك وبلاگ