سلام.
امروز صبح رسيديم اينجا.البته فقط من و مامان .بابا برگشت ايران تا کارای دانشگاه منو بکنه و اين ترمو برام مرخصی رد کنه.کاش نظر خودمو می پرسيد و بعد اين کارو می کرد اما...خب بگذريم.
وقتی هواپيما نشست و ما ديگه رسما وارد خاک سوئد و شهر استکهلم شديم احساس غربتی که الان مدتهاست باهامه صد چندان شد.دستام يخ کرده بودن و سر جام خشکم زده بود.توی ذهنم غوغا بود حالم بد بودنمی دونستم دقيقا چمه اما مطمئن بودم که بيشترش از حس تنهايی و غريب بودنيه که روی دلم سنگينی می کنه.البته دلهره و ترس هم به اين احساسای جورواجور اضافه شده بود و کلا ريخته بودم به هم.
مامان بهم گفته بود که خاله و شوهر خاله ميان فرودگاه دنبالمون.خالمو يادتونه بچه ها؟چند وقت پيش خاله روسم برای اولين بار اومده بود ايران يادتونه؟يادش بخير چه روزايی بود.چه روزايی...عزيز بود خونه بود آرامش بود صفا بود محبت بود و از همه مهمتر عشقم بود و حالا هيچی نيست هيچی...چی شد يه دفه چی شد خدا...
طبق چيزی که انتظار داشتيم خاله و شوهرش منتظرمون بودن.خاله رو که خب چند ماه پيش ديده بودمو الان هم تغييری نکرده بود و تا منو ديد بغلم کرد و بوسيد و بهم خوش آمد گفت...مرد قد بلند و جا افتاده ای که کنار خاله ايستاده بود و موهای جوگندمی و چينهای صورتش نشون ميداد که ,بالای ۵۵-۵۶ سال رو داره هم معلوم بود که شوهر خالمه که با معرفيه خاله مطمئن شدم.
سوار ماشين شديم و به سمت خونه خاله حرکت کرديم.نمی دونم چرا اين شهر که به قولی يکی از زيباترينهای اروپاست برام هيچ جذابيتی نداشت.خاله و مامان تمام راه رو به روسی باهم حرف می زدن و من و شوهر خاله هم ساکت و آروم نشسته بوديم و اون رانندگی می کرد و من سرمو به شيشه ماشين تکيه داده بودمو بيرونو نگاه می کردم...
رسيديم خونه.می دونستم که خاله دوتا دختر داره که البته امروز رو به خاطر ما سر کار نرفتنو خونه موندن.ماريا ۲۳ ساله و مونيکا ۲۷ ساله...
وارد حياط خونه شديم.باغ بزرگ و زيبايی بود و تا ساختمان فاصله ی زيادی رو بايد طی می کرديم.من کلا اين روزا اوضاع بدنيه خوبی ندارم و خيلی زود خسته می شم .حالا دلمم نمی خواست که در اولين ديدار دختر خاله هام با يه دختر مريض و از حال رفته روبه رو شن. اينه که تمام قدرتم رو ريختم توی پاهام و بدون اين که چيزی بگم پا به پای بقيه راه افتادمو خودمو رسوندم بهشون اما وقتی رسيدم جلو خونه ديگه حس کردم الانه که بيافتم ,اما خب خدا رو شکر چيزيم نشد...
ماريا و مونيکا اومدن بيرون. اول مامانو بغل کردنو بوسيدن.بعد هر دو اومدن سمت من.بغلم کردن خيلی خيلی محکم.و بعد هر دو همونطوری که دستمو گرفته بودنو لبخند می زدن رفتن کمی عقب تر و بهم زل زدن و بعد با انگليسی که من متوجه بشم بهم گفتن تو خيلی خوشگلتر از اون چيزی هستی که مامان برامون گفته بود و توی عکساش ديده بوديم...يک آن به خودم اومدم که من؟اينا با منن؟من که الان خيلی لاغر شدم و الان مدتهاست که به خودم نرسيدمو حتی يه رژ ندارم و می دونم بيشتر به روح شباهت دارم تا آدميزاد.پس چی ميگن اينا؟حتما دارن تعارف ميکنن و اينو مطمئن بودم اما خب شايد اينم يه جور خوش آمد گوييه سوئدی باشه نمی دونم...
الان توی اتاق ماريا هستم و دارم براتون حرف می زنم.اينجا ديگه دسترسيم به اينترنت خيلی بهتر از دوبی و ترکيه است و راحتتر می تونم بيامو بنويسم.اما خب نمی خوام زياد هم از اينايی که به خاطر ما خيلی زحمت می کشن و خيلی بهمون محبت دارن دور باشم.هر چند حتی خوصله خودمم ندارمم چه برسه به....
بچه ها برام دعا کنيد تا فقط کمي, فقط کمی آرامش بگيرم و به خودمو اعصابم مسلط باشم و کمی اين روح خسته ام رو آروم کنم دعا کنيد ...
بازم ميام...
دوستون دارم و خداحافظ... |